دل نوشته نیکا مرکزی فرزند پیام مرکزی شهروند بهائی زندانی(قسمت۲)

 

12346467_901573959955896_7368381335939884819_n

دل نوشته نیکا مرکزی فرزند پیام مرکزی شهروند بهائی زندانی(قسمت۲)

پدرم!
بعضي روزهاي اين زندگي اعصاب فولادين مي خواهد كه من ندارم!
صبر ايّوب مي خواهد كه خدا هم از من دريغ كرده..
و استقامت انيس مي خواهد كه ظاهراً در اين يك مورد چشمه اي نشان داده كه فقط بشود زندگي كرد… آن هم نه تمام و كمال..
فقط يك چشمه!
درياي نا محبتي ها و زورگويي ها انتها ندارد…
حسن خاتمه مجهول است پدرم!
شايد به خوبي ختم شود شايد هم نه!!
اما از اين شايد ها و اگر ها، زياد هست…
و از كاش ها…
اما كاش… يك در از اين زندگي هم كه شده با همين كاش ها و شايد و اگر ها باز ميشد…
مگر مي شود چند سال مُرد و دوباره با يك اتفاق زنده شد؟
تو، به تنهايي ، تنها اتفاق آينده اي.
آمدنت تنها دليل زنده شدنم خواهد بود.
چه كسي مي داند روح هم مي ميرد!
چه كسي درك مي كند روح هم خسته مي شود؟
تنها من ميدانم كه از تو دورم و تو ميداني…
كه دوري و تنها، نگران و خسته.
تو نگران فرزندت هستي و من نگران سپيدي موهايت..
نگران چشمان خسته و خط هاي پيشانيت…
طاقت بيار كه اين زندگي به تو اميد دارد و بس…

Related posts