پروانه هایی که همچنان عاشقانه می سوزند

 

12108293_878740465572579_7549972981937822710_n

پروانه هایی که همچنان عاشقانه می سوزند

رامین زیبائی

مدتی قبل فرصتی پیش آمد تا سفری به گرگان داشته باشم و به خانواده های همبندیان عزیزم از نزدیک اظهار ارادت نمایم. دوستان عزیزم پیام مرکزی،فرهاد اقبالی، کمال کاشانی، فرهاد فهندژ، فؤاد فهندژ، فرهمند ثنایی، و سیامک صدری (متأسفانه فرصت نشد در خدمت خانواده دوست عزیزم کورش زیاری باشم چون آنها ساکن در گنبد هستند) که اکنون همه آنها در زندان رجایی شهر به سر می برند . در این سه روز شاهد مهمان نوازی های وصف ناپذیر بودیم . دوستان عزیزمان برای این سه روز برنامه ریزی کرده بودند که فقط به ما خوش بگذرد و در هر وعده چه مهمان نوازی هایی که نکردند . جدای از اینها آنچه خیلی برجسته بود صفا و صمیمیت این خانواده های عزیز در فقدان همسران و پدران نازنین شان بود و این صمیمیت نه تنها با ما بلکه در بین خودشان ستودنی بود .

وقتی با هر کدام از خانواده ها حرف می زدی سرشار از محبت و در نهایت صبر و استقامت بودند. اتحاد و یکرنگی آنها با یکدیگر قابل تقدیر بود . وقتی روزی با همه این همسران صحبت می کردم و هر کدام در مورد مشقتهایی که در این مدت تحمل کردند و یا با چه سختی هایی اوایل به دادستانی تهران و زندان رجایی شهر می آمدند ، بدن آدم به لرزه می افتاد که چگونه این مصیبت را تحمل کردند و اکنون نیز با چه عشقی روزهای چهارشنبه به ملاقات همسران شان می آیند و آنها بی شک همانند پروانه هایی هستند که در سکوت و تنهایی خودشان هم چنان عاشقانه می سوزند تا شمع محفل خانواده شان هم چنان درخشان و پرحرارت در گوشه زندان در نهایت استقامت بدرخشد ، و در این لحظات ، کسی ناله غمبار و دردآلود درون شان را نمی شنود . تا کسی این درد را نکشیده باشد ، تا کسی این مراحل مصیبت و سختی و تنهایی را طی نکرده باشد ، تا کسی طعم تلخ هجران و دوری را تحمل نکرده باشد ، درک نخواهد کرد که چه بر روزگار این عزیزان رفته است !

حالت سوخته را سوخته دل داند و بس                   شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست

سخت تر از آنچه گذشت اینست که سه تن از این عزیزان خانم ها مژده فهندژ ، پریسا کاشانی و فرح ثنایی در انتظار احکام ناعادلانه دادگاه هستند ، می توانی تصور کنی چه بر سر خانواده ها می رود ؟ تا کجا این ظلم و جفا می خواهد ادامه داشته باشد ؟ الی متی یا الهنا هذا الظلم و الطغیان ؟ آیا هیچ  فریادرسی نیست ؟ آیا فقدان آن عزیزان کافی نبود ؟

أَ لَیسَ بِصُبحٍ قریبٍ ؟

در شب سوم ، فرصتی پیش آمد تا با همه فرزندان دوستان عزیزم از کوچک تا بزرگ در یک فضای صمیمانه دیداری داشته باشم. دوست داشتم از احساسات آنها بدانم، اینکه به آنها چی گذشته، چی فکر   می کنند، و دوست دارند چه بشود. از کوچکترین بچه ها مثل انوشا (دختر سیامک) و فرید (پسر کمال) گرفته تا بزرگترین آنها مثل نگار (دختر فرهمند) و سوده (دختر فرهاد اقبالی) و جمال (پسر کمال) و انیسا (دختر فرهاد فهندژ) و نیکا (دختر پیام) در نهایت سادگی و راحتی ابراز احساسات کردند. از اینکه پدرانشان در بند هستند خیلی احساس آزردگی داشتند و فرقی نمی کرد چه سنی دارند، کوچک هستند یا بزرگ، نوجوان هستند یا جوان ، همگی احساس دلتنگی می کردند و بغض پنهان دردشان را آشکارا فریاد می زدند به این امید شاید بغل دستی او ، دوست او ، و نه بهتر بگویم من بی خبر و ناآگاه از درد او با خبر شوم که بر او چه می گذرد !!!

وای بر من و تو اگر لحظه ای از احوال این خانواده ها و فرزندان شان بی خبر باشیم و یا لااقل ندانیم که بر این مصیبت زدگان چه گذشته است ، آن وقت چگونه می توانیم با آنها همدردی نمائیم ، چگونه می توانیم همدل آنها باشیم ؟

وقتی فرید پسر کوچیکه کمال که در عنفوان نوجوانی است می گوید که وقتی بابام را گرفتند و به زندان انداختند به خودم می گفتم که زندان جای آدمهای بد است پس چرا بابای من که هیچ کار بدی نکرده است باید به زندان برود ، واقعاً جامعه به این پسر 12 ساله (که در موقع رفتن پدرش 10 سال داشت) چه پاسخی می خواهد بدهد ؟ شاید پاسخ انوشا دختر سیامک که از فرید کوچکتر است نماد پاسخ این فرزندان به سایرین باشد که چون می داند پدرش بخاطر عقیده اش در زندان است باعث افتخار آنها خواهد بود و با سربلندی از پدران شان یاد خواهند کرد .

پرده آخر این تراژدی آنجا بود که همه این بچه ها خاطرات اولین ملاقات با پدران شان را تعریف کردند که چگونه بعد از دستگیری اولیه در گرگان و زمانی که می خواستند پدران شان را به اوین ببرند آنها توانستند برای چند دقیقه عزیزشان را ملاقات کنند ! صحنه ای که این بچه ها با احساسات پاکشان ترسیم کردند یکی از رقت انگیزترین حوادثی است که باید در تاریخ این جامعه مظلوم و ستمدیده ثبت شود . چگونه انسانی می تواند این وضعیت پر درد را ببیند و قلبش از جا در نیاید؟ همینطور که می شنیدم متأثر می شدم با اینکه خودم تمامی این وضعیتها و یا بدتر از آنرا تجربه کرده بودم اما باز به سختی می توانستم خودم را کنترل کنم . وقتی انیسا دختر فرهاد تعریف می کرد که دیگر حاضر نیست خاطرات آن ملاقات اولیه با پدرش را به یاد بیاورد ! و یا هر کدام که پدرش را با ریشهای بلند و هیبتی دیگر می دیدند چگونه متأثر می شدند ! و یا وقتی فرید پسر کمال که آن موقع 10 سال بیشتر نداشته پدر خود را نشناخته است و به برادرانش می گفته که باباهای همه اومدند چرا بابای ما نمیاد ؟!!! خیلی جلوی خودم را گرفتم که اشکهایم لبریز نشود !!! اما الان که این مطلب را در خلوت خودم می نویسم بی مهابا و شجاعانه بر این درد وارده بر این عزیزان اشک می ریزم تا تو دوست عزیز با گوشه ای از تجربه دردآلود این عزیزان آشنا شوی و بدانی و بدانیم که هر کدام از ما چه رسالتی داریم و چگونه بایستی با یکدیگر همدلانه رفتار نمائیم .

در این برهه که هیچ فریادرسی نیست بهتر آنست که خود به داد یکدیگر برسیم .

دوست داشتم سروده ای را که دو سال پیش در تاریخ 25/11/92 به مناسبت هزارمین روز حبس در زندان رجایی شهر نوشتم در خاتمه این دل نوشته و به عنوان وصف الحال عزیزان مسجون گرگانی و خانواده های عزیز آنها تقدیم نمایم :

چرا فریاد رسی نیست ؟

در روزگاری چنین پریشان فروغِ آسمان را چه شد؟             عارفان کجا رفتند سرودِ یزدان را چه شد؟

در این عرصه که فریادها ز هر سویی بپاست                   آن همه اشکِ لرزان و دیدة گریان را چه شد

تو گویی نعرة نادان بجا مانده در این دیوان                           شوقِ جانان زین بغضِ پنهان را چه شد

دردِ هجران ز یک سو و آتشِ عریان ز هر سو                        در این شبهای تیره نورِ تابان را چه شد

این همه غرشِ طوفان اندر این تنگنای دل                       آن چشمة جوشان و شدتِ باران را چه شد

می رسد موجِ عصیان اندر این دریای حرمان                        ساحلِ خاموش و سیلِ دلیران را چه شد

اندر این خارزار افتاده ام چون برگِ خزان                             سبزیِ دشت و خندة بوستان را چه شد

با سکوتِ روزگار می خزد زمان در این فضا                        می زنم صدا ترا چهرة خوبان را چه شد

می رسد هر دم به گوش ناله ای از فقدانِ دوست                       آن دُرّ عطا و عزتِ دوران را چه شد

کنون در این سرایِ جفا حرفی نمانده بجا                          آن گرمیِ دستان و لبِ خندان را چه شد؟

 

هارپاک / رامین زیبائی

                                                     1/4/94

Related posts