مرخصی درمانی جناب شهرام اشراقی

مرخصی درمانی جناب شهرام اشراقی

مرخصی درمانی جناب شهرام اشراقی

مرخصی درمانی جناب شهرام اشراقی

جناب شهرام اشراقی بعد از پیگیری های بسیار خانواده ایشان با توقف یکماهه حکم به مرخصی درمانی آمده است ؛ این شهروند بهایی که پیشتر نیز به زندان افتاده بود روز شنبه 19 مهرماه 1393 جهت اجرای حکم 3 سال حبس تعزیری خود را به دادستانی اصفهان معرفی کرد. هر کدام از یک سال تا چهارسال محکوم به حبس تعزیری و تعلیقی شده بودند.، این احکام از سوی شعبه 1 دادگاه انقلاب یزد صاد شد و در تاریخ 27 فروردین 1393در شعبه تجدید نظر استان به تایید رسید.

جناب اشراقی همراه بیست نفر دستگیر شده بودند :

اسامی این ۲۰ شهروند بهایی و میزان محکومیت ایشان به شرح زیر است
صبا گلشن (اصفهان):
۴ سال تعزیری و ۱ سال تعلیقی، شهرام اشراقی، مهندس خسرو دهقانی (اضفهان)، شهرام فلاح (کرمان)، نوید حقیقی (یاسوج)، ایمان رشیدی (یزد): ۳ سال تعزیری و ۱ سال تعلیقی، فریبرز باغی، ناطقه نعیمی، شبنم متحد، فریبا اشتری (یزد)، نغمه فارابی (اصفهان) : ۲ سال تعزیری و ۱ سال تعلیقی فرح باغی؛ مهران اسلامی، اعظم مطهری، فرحناز میثاقیان (یزد)، سهراب نقی پور، آذرطلوعی( پورخرسند)، ساسان حقیری، طاهره روحانی، ویدا حقیقی (اصفهان) : ۱ سال تعزیری و ۱ سال تعلیقی.

شاید لازم باشد به دلنوشته همسر ایشان هم نگاهی داشته باشیم :

رزیتا اشراقی همسر شهرام اشراقی شهروند بهایی زندانی دل نوشته ای از ظلم ها و تضعیف حقوق این خانواده بهایی در ایران را بیان کرده است.شهرام اشراقی پیشتر به ۳ سال زندان محکوم شده بود و در تاریخ ۱۹ مهرماه امسال به دادسرای اصفهان معرفی شد، و در حالی وارد زندان شد که به دلیل شرایط بد زندان دچار مشکلات جسمی شد و پس از انتقال وی به بند ۳ زندان اصفهان که این بند از بدترین بندهای این زندان معرفی می شود شرایط جسمی ایشان وخیم تر شد.
دل نوشته رزیتا اشراقی
مرا ببینید از انجا که ایستاده اید، از ان بالا که فکر می کنید تا ابد جای شماست.
کافی است به پایین بنگرید و ببینید که من هنوز ایستاده ام. اکنون پنجاه ساله ام، خسته و زخمی، اما هنوز ایستاده ام، در این تاریکیها، بر زندگی ام از گذشته تا اکنون، نورافکنی خواهم انداخت شاید مرا ببینید.
از کودکی ام شروع می کنم. از خانواده شاد و پر مهرم که در هر کلام و هر نگاه و هر عملش، بذر عشق به همنوع و محبت و مهربانی به همه فرزندان بشر را در قلب من کاشتند و داشتند. پای کوبیدن در شادیهای مردم، گریستن در غمهاشان و دست یاری به سویشان دراز کردن در مشکلاتشان را به من اموختند.
مرا ببینید.
کودکی و نوجوانی ام در میان مردمی گذشت که با سم تعصب و نا اگاهی مشتی طبیب نما، مسموم بودند. مرا نجس می دانستند، در وجودم به دنبال شاخ و دم می گشتند، می گفتند با محرمان خود رابطه دارید و این از تفریحات جلسات شماست. نمی فهمیدم چرا تهدیدمان می کنند؟ چرا لجن و کثافت بر اتوموبیلمان می ریزند؟ چرا دوستانم از امدن به خانه ما می هراسند و در خانه هاشان حرکاتم را زیر نظر دارند؟ و چرا مادرم از دیر رسیدن ما به خانه این همه مضطرب می گردد؟ از خشم و بغض لبریز می شدم و باز دست محبت و نوازش پدر و مادر پر مهرم بر سرم بود و می گفتند : عزیزم اینها گناهی ندارند، راهنمایان خوبی نداشته اند، ببخش و فراموش کن و در حقشان دعا کن.
بخشیدم و فراموش کردم و در حقشان دعا کردم اما چراها در دلم ماند. اغاز جوانیم با اغاز انقلاب اسلامی در ایران همزمان شد. به علت اعتقاداتم که مرا از امور سیاسی دور می داشت در هیچ تظاهراتی شرکت نکردم و هیچ مرده باد یا زنده بادی بر زبان نراندم. این بار رگبار تهمتها بر سرم ریخت که سر سپرده رژیم پهلوی هستید. جوانی ام این گونه شروع شد. روزهایش و بلکه هر روزش با بلایا و مصیباتی که شما و امثال شما بر زندگی من نازل کردید گذشت.
پدر عزیزم بعد از سی سال خدمت صادقانه در شرکت ملی نفت ایران و بعد از ان همه تبعیض و نابرابری که به خاطر بهایی بودن متحمل شده بود دیگر باز نشسته شده بود. به یکباره حقوق بازنشستگی اش را قطع کردید و شما و آمثال شما هر گز از خود نپرسیدید که در ان سن و سال گذران عائله هفت نفره اش چگونه خواهد بود؟
خواهر بزرگترم با نمرات بسیار عالی در دانشگاه شیراز قبول شد و دو سال بعد و در پی چیزی به نام انقلاب فرهنگی و صرفا به دلیل بهایی بودن اخراج شد. من هم از ورود به دانشگاه محرو م شدم در حالی که اگر می گفتیم که بهایی نیستیم به کار و تحصیل باز می گشتیم.
مرا ببینید
شور جوانی ام به خمودی می گرایید در هر صبح که از خواب بر می خاستم و از رادیو می شنیدم که ” به حکم دادگاه انقلاب اسلامی ….. یک جاسوس صهیونیست به نام … به جوخه اعدام سپرده شد”. حتی نمی دانستم صهیونیست یعنی چه و برای کجا جاسوسی می کند؟ در رنج و غم و درد خانواده های عزیزی که به فرمان شما و امثال شما از هم پاشیده می شدند فرو می رفتم و باز اغوش پر مهر پدر و مادرم بود که مرا پناه می داد و زمزمه می کردند که عزیزم نگران مباش، امور را به ید قدرت حق تسلیم کن که قسم یاد نموده است که از ظلم احدی نمی گذرد.
هر صبح، صدای دلنشین نماز و مناجات مادرم و تضرع و زاریش را به درگاه الهی می شنیدم و اوج نگرانی و اضطراب را در چشمانش می دیدم. خواهر و برادرانم که به تحصیل در خارج از کشور مشغول بودند ما را دعوت به خروج از ایران می نمودند اما پیوندی عمیق و شاید ناشناخته، ما را به این سرزمین بسته بود. گذشت تا این که دست تقدیر، طوفان بلا را به کاشانه ما کشاند. نگرانی مادر، بی جهت نبود.
مرا ببینید
در
۸ آذر ماه ۱۳۶۱، خانه پر مهر ما مورد هجوم نفرت و کینه شما و امثال شما قرار گرفت. پدر، مادر و خواهر بزرگترم در ساعت ۸ شب در منزلمان دستگیر و برای پاسخگویی به چند سوال برده شدند. صبح فردا شنیدم که چهل بهایی دیگر در همان شب دستگیر و زندانیان شیراز به حدود ۸۰ تن رسیده اند. شما و امثال شما حتی برای یک لحظه نیندیشیدید که یک دختر جوان ۱۸ ساله، تنها بازمانده این خانواده، تحت حمایت و حفاظت کیست؟ هفت ماه طولانی و تلخ سپری شد. حکم نهایی صادر شد. ” یا اسلام یا اعدام”. خانواده من در زندان تحت سخت ترین ازار و تهدید و توهین و شکنجه بودند و من دختری تنها در خانه سوت و کور و غمناک، جوانی ام را سپری می کردم.
تفریح جوانی ام خرید مختصری میوه بود برای ملاقات
۵ دقیقه ای با گوشی و از پشت شیشه با خواهرم رویا و مادر عزیزم در روزهای شنبه و تحمل توهین و بی احترامی بی شمار، و دوباره خرید میوه برای ملاقات با پدر عزیزم در روزهای چهار شنبه و تکرار همان سناریو. فقط به خاطر بهایی بودن و نه هیچ چیز دیگر.
مرا ببینید
نوزده ساله بودم که خبر اعدام پدر، مادر و خواهر عزیزم را شنیدم. مرا ببینید وقتی اجازه دیدن اجسادشان را نداشتم و با هزار ترس و التماس فقط برای چند لحظه اجازه اخرین دیدار با خانواده ام را یافتم. این بار اما دستان مهربان پدر و مادرم مرا در اغوش نگرفتند لیک لبخند جاودانه نقش بسته بر لبان پدرم و دستهای مشت شده اش نا گفته های بسیاری را باز گفت. پدر، مادر و خواهر من با سیزده بهایی دیگر در شهر شیراز به دار اویخته شدند و عشق و مظلومیت بهاییان را فریاد زدند و شما نشنیدید. عالم به فریاد امد و شما و امثال شما گفتید هیچ بهایی به جرم بهایی بودن در زندان نیست.
اجساد پدرم و پنج مرد بهایی دیگر بدون اطلاع ما به بیمارستان سعدی شیراز سپرده شد و اجساد مادر و خواهرم و بقیه شیر زنان شیرازی، مخفیانه در گلستان جاوید شیراز در گورهای نامعلوم ریخته شدند و شما و امثال شما مرا از حق برگذاری یک مراسم ساده در فراق عزیزانم محروم کردید و هر گز اجازه گزاردن شاخه گلی بر قبور عزیزانم را ندادید. اموال پدرم مصادره شد و نه قاضی به اصطلاح عادل و نه دادستان شیراز فکر تنها بازمانده این خانواده، یک دختر
۱۹ ساله را نکردند. اخرین تیر ترکش کمانشان را رها کردند و گفتند : ” از بهایی بودن تبری کن و مسلمان شو. یک شوهر خوب برایت پیدا می کنیم و اموالتان را هم پس می گیری”!!
بقیه زندگیم با این رنج البته همراه با افتخار سپری شد. ازدواج کردم، با جوانی بهایی که او هم از دانشگاه اخراج شده بود. پنج ماه بعد از ازدواجمان، او را به خاطر بهایی بودن و شرکت در جلسات بهایی و به خاطر خدماتی که برای دیگر بهاییان انجام می داد به یک سال زندان محکوم شد و شما و امثال شما گفتید و نوشتید که هیچ کس به خطر بهایی بودن در زندان نیست. زمان گذشت.
مرا ببینید
وقتی که دو فرزند دارم. یکی دو ساله و یکی چند ماهه و شوهرم برای خدمت سربازی رفته است و فرمانده اش صراحتا به او می گوید هر کس دو فرزند داشته باشد به منطقه نمی رود اما تو که بهایی هستی اگر صد فرزند هم داشته باشی باید به منطقه بروی و او را به منطقه جنگی اعزام کرد و هنوز صدای شما و امثال شما با سر افکنده به زیر به گوش می رسد که ” در حق هیچ بهایی به خاطر اعتقاداتش تبعیضی روا نمی شود”.
با نوری که بر زندگی ام انداخته ام ببینید مرا وقتی سه فرزند دارم. با انواع تبعیض ها و توهین ها در مدرسه درس می خوانند. هنوز به یاد دارم که معلم کلاس سوم فرزندم به بچه ها گفته بود برای ازمایش درس علوم مقداری یخ با خود به مدرسه بیاورند و به فرزند من گفته بود ” تو لازم نیست یخ بیاوری زیرا اب حاصل از ان نجس است” و همچنین دفتر مشق فرزندم را ورق نمی زد تا دستش به دفتر یک بچه بهایی نخورد. فرزندانم همه تیز هوش بودند ولی اجازه ورود به مدارس تیز هوشان را نیافتند چون بهایی بودند.
دو فرزندم به دانشگاه راه یافتند، اولی بعد از سه ترم تحصیل در رشته طراحی صنعتی اخراج شد. مسوول حراست دانشکده به او و شوهرم گفت : ” شما اصلا بیخود جای یک بچه مسلمان را اشغال کردید” و فرزند دیگرم بعد از
۴ ترم تحصیل در رشته حسابداری اخراج و تهدید شد که اگر پی گیری کند در خیابان مورد اصابت ماشین واقع خواهد شد و فرزند سومم هم با بهانه واهی و بلکه بی معنی “نقص پرونده” ، از ورود به دانشگاه محروم شد و باز شما روبروی دوربین و در حالی که مستقیم به ان نگاه نمی کنید می گویید “هیچ بهایی به خاطر بهایی بودن از دانشگاه اخراج نمی شود”. شوهرم هم تا کنون بیش از پانزده شغل عوض کرده است تا بتواند در کشوری که به ان عشق می ورزد توان زندگی یابد و فرزندانم هم ناچارا راه او را پی گرفته اند.
رنج نامه من پایانی ندارد. دو سال پیش در یک ظهر گرم ماه رمضان،
۵ مامور اطلاعات به منزل ما ریختند. دو باره و چند باره به حریم خصوصی خانه و خانواده ما تجاوز کردند. همه کتب و نوشتجات و جزوات مربوط به دیانت بهایی و قالیچه های منقش به نقوش مذهبی، خاطرات و دستخطهای قدیمی مربوط به نسلها قبل و خلاصه به قدر یک وانت جنس از خانه ما بردند و شوهرم را هم با خود بردند. شوهرم و نوزده بهایی دیگر که در همان روزها از شهرهای مختلف ایران دستگیر شدند به شهر یزد بردند. یک ماه در تحت بازجویی و باز پرسی و ازار و اذیت بودند و با قرار وثیقه ازاد شدند و اکنون بعد از دو سال به حبس از دو تا پنج سال محکوم شده اند. و هنوز شما می گویید انچه می گفتید.
ذهنم مملو از سوالاتی است که بی جواب مانده. مگر ما چه کرده ایم؟ ایا غیر از انجام امور مذهبی مربوط به جامعه خودمان و دعا و مشورت برای رفع مشکلات بهاییان بی پناه، چه خلافی انجام داده ایم؟
۳۰ سال است که ساکن اصفهانیم. یزد کجا بود؟ وقتی برای تظلم و دادخواهی به یزد رفتیم رئیس دادگستری استان یزد به ما گفت : ” شما معاند هستید و در جمهوری اسلامی جایگاهی ندارید” و معاون ایشان با بغض و کینه ای قدیمی و با احساس افتخار از این اندیشه ناب! می گوید : ” شما شهروند ایران نیستید و در قانون جایی ندارید و از نظر من حق حیات هم ندارید. اگر دست من بود می دانستم چه حکمی به شما بدهم”. می بینید که در زیر نظر شماقضاتی هستند که به صرف نفرت و تعصب نسبت به بهاییان، حکم زندان ۲۰ بهایی را بدون مطالعه و حتی بدون اگاهی نسبت به اتهامشان، تنها به صرف بهایی بودن امضاء می کنند و تازه معتقدند که مستحق بیش از این هستند.
وباز مرا ببینید. دیروز گورستانی که متعلق به جامعه بهایی شیراز است و اجساد خانواده من نیز در ان مدفون است با لودر و کامیون خاکبرداری کردند تا اثری از ظلم سی ساله نماند و شما می گویید بهاییان ازادند. ما بعد از مرگ هم ازاد نیستیم.
با شما هستم. از ان مسند قدرت به پایین بنگرید و مرا ببینید. یک بهایی معمولی ساکن ایران و این است چهره زندگی
۳۵ ساله ام در زیر لوای عدل جمهوری اسلامی. اکنون پنجاه ساله ام. هنوز ایستاده ام. همسرم، فرزندانم و میلیونها بهایی دیگر در سراسر دنیا در کنار من ایستاده اند. هنوز استقامت، صبر و شجاعت خانواده ام و صدها جان باخته این راه، الهام بخش مسیر زندگی ام است. هنوز نوای ارام بخش صدای پدرم و مادرم، فراتر از همه چیز ندا می کند که : امور را به ید قدرت حق تسلیم نما که قسم یاد نموده از ظلم احدی نگذرد”. در مقابل هر جفا، مهر بورز و بگذار کینه و نفرت از این خاک مقدس برای همیشه رخت بر بندد. گفته انها بی معنا نبود و امروز من شاهد به ثمر نشستن انها هستم. تعدادی بی شمار و روز افزون از هموطنانم وجود دارند که دیگر مرا نجس نمی دانند. از ورود به خانه من نمی هراسند و از شما چه پنهان به دیده احترام به من نگاه می کنند. برای استقامت من در این همه بلایا مرا تحسین می کنند و خانه مرا خانه امنی برای خود می دانند. دیگر در کنج ضمیرشان نمی گویند که شاید این بهاییها کاری کرده اند. دیگر می دانند که بی گناهم و حتی مطمئن شده اند که پدر و مادر و خواهرم هم بی گمان، بی گناه بوده اند. اگر معاون دادستان یزد مرا شهروند ایران نمی داند چه باک که هموطنانم مرا به عنوان یک شهروند پذیرفته اند و به صداقت و محبت من معترفند، از من حمایت می کنند، با من همدلند، برای حل مشکلاتم تلاش می کنند حتی ابراز تاسف و احساس خجالت و شرمندگی می کنند. انها از شما جواب می خواهند. دیگر ادعاهایی نظیر این که هیچ بهایی به خاطر بهایی بودن در زندان نیست، و یا اینکه بهاییان در برابر قانون از حقوق برابر برخوردارند، و یا این که ما در دانشگاههای دولتی استاد بهایی داریم و ترهاتی از این قبیل، برای این نفوس قانع کننده نیست.
دست از این عداوت دیرینه بردارید. ما هم وطن شما، همشهری شما، همسایه شما، فامیل و اقوام شمائیم. ما مهر را اشاعه می دهیم و محبت را می ستائیم و در حق حیاتی که خداوند به همه ما عطا فرموده شریک و سهیم هستیم. عدالت و برابری حق همه انسانهاست و از جمله بهاییان.
.

Related posts

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.