ذره ، در حالت رویاء

مونا محمودنژاد
مونا محمودنژاد
مونا محمودنژاد

(( ذره ، در حالت رویاء ))

اثری زیبا از مونا محمودنژاد شهید ، دختر 16 ساله، قبل از دستگیری و شهادت ،،

یک روز ستونی از ذرات غبار را دیدم که بی هیچ خودنمایی در کمال سکوت در مقابل شعاع آفتاب به رقص و پایکوبی مشغولند و تا اوج آسمان می روند،پرسیدم شما که فاقد ارزشید ،نه عقل دارید،نه درایتی،نه قدرتی،نه منزلتی،نه مالی،نه مکنتی.چطور است می توانید اوج گیرید ،اما من گه اشرف مخلوقاتم و خود را صاحب عقل می دانم و خیال می کنم به مزایای انسانیت آراسته ام نمی توانم بدون وسیله حتی یک متر هم بپرم؟ گفتند:ذره ای مثل ما شو. با خود گفتم :اینها که ذره ی غبارند چنین درخشانند. خوب است من ذره ای از الماس شوم تا درخشش بیشتری داشته باشم. زحمتها کشیدم ، سختی ها دیدم ، زد و بند ها کردم ،تاریکی معدن و ذغال را تحمل نمودم تا به ذره ای از الماس مبدل شدم. اما سنگینتر شدم و نتوانستم اوج بگیرم. پرسیدم : من که به ذره ی الماس مبدل شدم چرا مرا با خود به فضای بی منتهی نمی برید؟ باز کفتند:ذره ای مثل ما شو. برگشتم و با خود گفتم :اینها ذرات طلا و همرنگ خورشیدند. لذا تا عمق زمین رفتم. چه ها کشیدم.چه ها دیدم تا ذره ای از طلا شدم . اما افسوس که باز سنگین تر شدم و نتوانستم پرواز کنم. با خشم و تعرض گفتم:چرا راه صحیح پرواز را نشانم نمی دهید؟کدامتان ارزش مرا دارید؟ گفتند:ای اسیر دنیا، ای بنده ی دنیا، ای بنده ی الماس و طلا، گفتیم ذره ای مثل ما شو . ما ذره ی خاکیم. غبار راهیم. ما را با الماس و طلا چه کاری. تو که تا عمق زمین رفتی و خودت را گرفتار ظلمت معادن الماس و طلا کردی چرا ذره ی خاک نشدی تا بتوانی با ما پرواز کنی؟ ما هم آسان به این مقام نرسیده ایم . زحمتها کشیده ایم، سختیها دیده ایم ، از هست و نیست ، از بود و نبود، از شان و مقام، از تفاخر و والامنشی چشم پوشیده ایم تا افتخار غبار بودن را به دست آورده ایم. برگشتم. ذره ی خاک شدم. نسیم عنایتش وزید و مرا در هوای عشق جانش تا آسمان ایمان پرواز داد. همه ی جهان را زیر پا دیدم. چه مناظری ، چه چشم اندازی، چنان به خودم بالیدم که حتی جاده ی کهکشان را به لحظه ای پیمودم و همه ی خطر ها را فراموش کردم . یکبار به خودم آمدم دیدم دو غول عظیم و دو دیو بی رحم سخت تهدیدم می کنند. و در تعقیبم هستند. غرور و امتحان. چنان ترسیدم که پا بر سر غرور گذاشتم و فرود آمدم. به دنبال پناهگاهی می گشتم. چه جایی بهتر از زیر قدمهای احبایش.اما وقتی خواستم پناه بگیرم جایی برای من نبود.زیرا عبدالبها با بیان «واجعلنی غبارا فی ممر الاحبا« آن مکان مقدس را به تملک خویش در آورده بود. مرا چه حقی؟چه جائی؟پریشان و مضطرب گفتم؛چه کنم؟ صدای خنده ی ملیحش را شنیدم که فرمود:غرور را مغلوب نمودی. با امتحان حق چه می کنی؟ سرم را بالا کر دم. نگاهش در نگاهم پیچید. دامنش را نشانم داد یعنی پناه گیر. به دامنش آویختم و پناهگاه خود را یافتم . حالا طعم محویت و فنا را چشیده ام . ذره ی خاکم غبار راهم . چه در اوج آسمان، چه در جاده ی کهکشان باشم . چه خاک راه عزیزانش. هر دو اوج است ، بلندیست، سرافرازیست. دعا کنید عبد البها ردای خود را نزداید و دامن خود را نتکاند و مر ا از این موهبت محروم نکند و از خود نراند.

Related posts

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.