دکتر فرهاد اصدقی (16 نوامبر 1984 – 1952)

Untitled-1-Recovered

دکتر فرهاد اصدقی (16 نوامبر 1984 – 1952)

آنکه محو آفتاب است کی نظر دارد به ظلمت؟ آنکه عشق یار دارد کی خبر زاغیار دارد

روفیا شهیدی

دوباره آبان ماه، بیست و ششم آبان ماه. بیست و ششم آبان ماه هر سال برای من یادآور خاطرات بسیاری است که در کلام نمی گنجد. جزء ناچیزی از این خاطرات را قبلا نوشته ام اما این دِین برعهده من است که بیشتر بنویسم، هم برای آنها که او را می شناختند و هم آنهایی که نمی شناسند، این رسالت من است خصوصا برای جوانانی که هیچ از این بزرگ مردان تاریخ نمی دانند و حتی برای پسرم که پدرش را فقط از طریق خاطرات دیگران می شناسد.
امسال نیز می خواهم برایتان خاطره بگویم. از خاطرات آن مرد، از خاطرات خودم از او و از آنچه که دیگران برایم نقل کرده اند. حکایت، حکایت انسجام و هماهنگی امور زندگی است. برای اکثر ما مهم است که زندگی خود را چگونه هماهنگ سازیم و تعادل مناسبی در آن بوجود آوریم، چگونه وقت خود را به مهمترین مسائل زندگی خود اختصاص دهیم. زمان لازم برای خدمت چقدر باید باشد؟ برای تحصیل چه؟ تفریحات در زندگی ما چه می شوند؟ همسر و فرزندان چطور؟ رفاه خانواده خود را با کار و شغل خود فراهم کنیم یا زمان خود را صرف خدمت به دیگران کنیم؟ یکی از افرادی که معتقدم کاملا در زندگی کوتاه و پربار خود توانست اجزای مهم زندگی خود را هماهنگ کند فرهاد عزیز بود. خاطراتش را به صورت چند صحنه مجزا می نویسم که هر یک بخشی کوچک از زندگی او را ترسیم می کند.
صحنه اول: فرهاد دانشجوی پزشکی در دانشگاه ملی ایران ( دانشگاه شهید بهشتی ) بود. در حدود بیست و سه سالگی ضمن اینکه خدمات زیادی در لجنه جوانان و لجنه تبلیغ و امثال آن برعهده داشت از مهاجرت نیز غافل نبود. از لجنه مهاجرت درخواست نمود برای او محلی را تعیین نمایند، پس منزل راحت، آسایش و آرامش در کنار خانواده را ترک کرد. در ابتدا محلی به نام “وسیه” در اطراف کرج را برای مهاجرت انتخاب کرد. بعد از مدتی مجبور شد محل مهاجرتی خود را تغییر دهد زیرا به علت عدم وجود وسایل نقلیه کافی قادر نبود به موقع در کلاس درس حاضر شود. به منطقه ای به نام شیان در شرق طهران نقل مکان کرده و با تعداد دیگری از جوانان مشتاق در آن محل با سادگی کامل زندگی کرد. فرهاد که همیشه در طهران مشغول خدمت بود، مجبور بود آخر شب ها به محل مهاجرتی خود بازگردد و صبح زود برخیزد که خود را به موقع به دانشگاه برساند. شرایط بسیار سخت بود، ولی با کمال اشتیاق، خستگی و بی خوابی را تحمل می کرد تا به امور مهم خود رسیدگی کند. بعد از مدتی پدر عزیز فرهاد پیشنهاد دادند برای او ماشینی بخرند تا مشکل رفت و آمد او کمتر شود. علی رغم آنکه پدرش مایل بودند ماشین بهتری برای فرهاد خریداری نمایند و امکان خرید آن را نیز داشتند، فرهاد درخواست کرد برایش ماشین ژیان خریداری شود تا سفرهای خود به مراکز صعب العبور را راحت تر انجام دهد.
صحنه دوم: از ایام کودکی، فرهاد رویای تحصیل پزشکی را در سر می پروراند و همیشه در جواب اینکه در آینده چه شغلی انتخاب خواهی کرد، می گفت می خواهم دکتر شوم تا بتوانم بیماران را رایگان معالجه کنم. این نیت پاک را فرهاد در تمام دوران زندگی کوتاه خود مدّ نظر داشت. زمانی که برای دوران خدمت سربازی در بیرجند زندگی می کرد هر زمان که فرصتی می یافت به روستاها و قرای اطراف می رفت و ضمن اینکه روستاییانی را که امکان دسترسی به مراکز درمانی نداشتند به رایگان معالجه می کرد، داروهای آنها را هم تهیه کرده و در اختیارشان می گذاشت.همچنین آدرس مطب خود در بیرجند را نیز به آنها می داد تا در صورت لزوم به او مراجعه کنند و خدمات درمانی را بدون پرداخت هزینه، دریافت نمایند. خاطره ای از آن دوران را یکی از احبای عزیز بیرجند چنین تعریف می کردند: ” آقای دکتر در میدان امام بیرجند در نزدیکی ترمینال اتوبوسرانی ساختمانی را برای مطب خود اجاره کرده بودند. یک شب که خود آقای دکتر در مطب بودند، در اواخر شب تعدادی از مسافرین که مرزنشینان استان سیستان و بلوچستان بودند به شهر وارد شده و قصد داشتند در مسافرخانه ای نزدیک ترمینال به سر برند. بدون توجه به تابلو، وارد مطب آقای دکتر می شوند. پس از ورود، فرهاد خان راضی نشدند که آنها را به محل دیگری بفرستند. برای آنها چای دم می کنند و وسایل خواب آنها را فراهم می کنند. صبح پس از صرف صبحانه زمانی که می خواهند هزینه مسافرخانه را حساب کنند، فرهاد با نهایت محبت می گوید که اینجا مسافرخانه نیست و مطب است و آنها در کمال تعجب و خوشحالی، تشکر کرده و می روند.”
صحنه سوم: نقل از خاطره یکی از دوستان عزیز بیرجند: ” زمانی که فرهاد در بیرجند به سر می برد به جهت از بین بردن تعارفات معمول و صرفه جویی در وقت و مراوده بیشتر با احبا، برنامه قابلمه پارتی را راه اندازی کرد. خودش هم چه ظهر و چه شب، قابلمه خود را با هر چه در آن بود که گاهی یک تخم مرغ یا یک تن ماهی می توانست باشد، بر می داشت و با یکی ازخانواده های احبا در کمال روح و ریحان همسفره می شد. پیر و جوان، فقیر و غنی از هر قوم و طبقه ای را ملاقات می نمود. ثمره این کار یکی شناخت درست و دقیق احبا و پی بردن به وضعیت زندگی و مسائل و مشکلات آنان از نزدیک بود، به طوری که در اندک زمانی تمامی احبا را بهتر و بیشتر از هر فرد بیرجندی می شناخت، و دیگری مرسوم شدن این کار بین احبا بود که ارتباط و نزدیکی بیشتر آنها را به دنبال داشت. با این تدبیر احبا تعارفات معمول را برای ملاقات همدیگر کنار گذاشتند و آن ایام سخت را در کنار هم بهتر و راحت تر تحمل می کردند. فرهاد برای ملاقات احباء اطراف بیرجند با ماشین ژیان معروف خود به تمامی روستاهای دور و نزدیک سرکشی می کرد و با نحوه زندگی و کار و فعالیت آنان آشنا شده، به آنان دلگرمی و امید می بخشید و به هر صورتی که می توانست به آنها یاری و کمک می رساند.”
صحنه چهارم: خاطره دیگری از یکی از احبای عزیز که هم زمان با فرهاد در بیرجند زندانی بودند را نقل می کنم که حکایت از حالات و روحیات فرهاد دارد: ” اوایل ما در حظیرة القدس بیرجند که پس از مصادره از این ساختمان به عنوان زندان استفاده می کردند، زندانی بودیم. بعد از مدتی فرهاد را به اتاق مجاور اتاق بنده منتقل کردند. اتاق های حظیرة القدس در یک ردیف قرار گرفته و به وسیله دربهای چوبی از هم جدا شده بودند و کاملا صدای حرف زدن و مناجات خواندن شنیده می شد. در یکی از این روزها، صدای مناجات خواندن جناب دکتر را شنیدم که مناجات مبارک حضرت ولی امرالله ( ربنا و ملاذنا…) را با لحن خوش تلاوت می کردند. بنده هم اگر چه مقداری از این مناجات را به خاطر داشتم ولی کامل از حفظ نبودم و دلم می خواست که همه آن را بتوانم از حفظ تلاوت نمایم. دل به دریا زدم و روی کاغذ کوچکی از جناب دکتر تقاضا کردم که این مناجات را برایم بنویسند و کاغذ را از درز در اتاق به داخل اتاق ایشان انداختم. فکر می کردم ایشان تقاضای بنده را محرمانه اجابت کرده و بعد از نوشتن مناجات آن را از همان طریق مخفیانه از درز در اتاق به بنده خواهند داد. چند روزی بی صبرانه انتظار کشیدم و مرتبا متوجه درزهای اتاق بودم تا ببینم کاغذ را بالاخره چه موقع به دست خواهم آورد که البته فایده ای نداشت، غافل از اینکه وسعت فکر و توجه بیش از حد این نفس جلیل ما فوق تصور است و ابدا راضی نخواهند شد کلمات حق را مخفیانه ردّ و بدل نماید. فرهاد آن مناجات را با خط خوش و خوانا نوشته بودند و به دست مامور زندان داده بودند که به بنده برسانند!!! آن مامور پاسدار مناجات مبارک را نزد بازپرس برده و به او نشان می دهد و با اجازه ایشان و بدون هیچ گونه اعتراضی آن مناجات را به من دست رساند. “
صحنه پنجم: جریان ازدواج ما داستان مفصلی دارد که فقط چند نکته از آن را نقل می کنم. فرهاد می گفت تردید داشته که ازدواج کند یا خیر؟ بیم او آن بود که ازدواج مانع خدماتش شود. تا اینکه تصمیم گرفت به مدت نوزده شب لوح احمد زیارت کند، به این نیت که ازدواجش مانعی بر انجام وظایف و خدماتش نباشد. به طور اتفاقی در سفری که او از بیرجند به مشهد آمده بود ما همدیگر را ملاقات کردیم و همان زمان فرهاد تصمیمش برای ازدواج را قطعی کرد. مدت زندگی مشترک ما با هم دو سال بیشتر طول نکشید و فرهاد در این مدت حتی یک لحظه خدمات خود را فراموش نکرد. مراسم ازدواج ساده بود و مختصر، با حضور اعضای درجه یک فامیل و دوستان بسیار صمیمی در منزل خودمان. صبح روز بعد فرهاد گفت که باید برود. جلسه محفل ملی بود. محفل ملی سوم. پس از محفل اولی که اعضای آن ناپدید و محفل دومی که اعضای آن تیرباران شدند فرهاد عضو محفل ملی سوم شد.(در آن زمان هنوز دادستانی انقلاب فرمان انحلال محافل را نداده بود). جناب احمد بشیری عزیز، همکار او در این محفل، از او پرسیده بودند که فرهاد مراسم ازدواج چه موقع است؟ فرهاد گفته بود دیشب بود! و ایشان بسیار خندیده بودند که پسر خوب پس اینجا چه می کنی؟!.
صحنه ششم: یکی از مهمترین مواردی که فرهاد رعایت می کرد رسیدگی به بشیرعزیز بود. قبلا گفته ام که از زمان تولد بشیر تا سه ماهگی ، فرهاد فقط دو بار بسیار کوتاه بشیر را دید، یکی سه روز بعد از تولد او و دیگری تقریبا در بیست و سه روزگی و هر کدام فقط به مدت چند ساعت. تا زمانی که بشیر سه ماهه شد، تصمیم گرفتیم با هم و در ماشین زندگی کنیم و مشکلات بی خانمانی را با هم تحمل کنیم. در این ایام فرهاد هر زمان که ممکن بود در رسیدگی به فرزندمان به من کمک می کرد. مرتبا او را در آغوش می گرفت و با او بازی می کرد و هر زمان فرصت داشت بشیر با زمزمه مناجات او به خواب می رفت. عکس های معدودی از یورش پاسداران به جا مانده است و در همه این عکس ها بشیر در آغوش فرهاد است و فرهاد نگاهش به اوست. به علت درد شدید دست من، در شستن لباسها و وسایل بشیر هم کمک می کرد. یکی از احبا تعریف می کردند که روزی به فرهاد گفتم شما که نمی دانید تا چه موقع در کنار بشیر خواهید بود چرا او را این قدر به خود وابسته می کنید؟ فرهاد پاسخ داده بود تا زمانی که هستم باید وظایف خود را انجام دهم. هر زمان که نبودم روفیا جای خالی من را پر خواهد کرد.
نوشتن از فرهاد قلم توانا می خواهد و انسجام فکر، که مرا از هر دو اینها بهره ای نیست. اما چاره چیست؟ باید دین خود را ادا کنم. باز هم خواهم نوشت. اما همه این خاطرات، قطره ای است. قطری از دریای عمیق زندگی سرشار از عشق و ایام پر بهره، ولی کوتاه او.
روح عزیزش شاد و یاد خدماتش همواره جاوید.

Related posts