دل نوشته نیکا مرکزی فرزند پیام مرکزی شهروند بهائی زندانی(قسمت4)

 

12507602_916653171781308_7276101136883037224_n

دل نوشته نیکا مرکزی فرزند پیام مرکزی شهروند بهائی زندانی(قسمت4)

شايد اين بار فقط براي خودم مي نويسم!
براي خودم هايي كه دست نوشتن ندارند و نه شايد جرأتي براي حرف زدن…
براي فرزنداني كه داغ جدايي و دوري ديده اند…
براي آرتيني كه ديگر طاقت ديدن ديوارهاي زندان را ندارد،
براي نيكاني كه صداي بابا بابا گفتنش يك لحظه از خاطرم پاك نمي شود…
براي تك تك اشك هايي كه انوشا براي يك شب دوري از مادرش تنها براي ملاقات پدر ريخت..
از غرور هاي دلنشين اردلان…
مي نويسم از بي تابي ها و بي قراري هاي هستي…
از بزرگ بودن هاي فريد …
مي نويسم شايد حرف هايي باشد از دل انيسا و يونس،
كه بايد صبور باشند و خود را به سرنوشت بسپرند،
مي نويسم، از دردِ شفق كه بغض نگاه محروم پدرش از ديدن ماه را در خود پنهان مي كند…
از لبخند هاي تلخ لب هميشه خندان شميس..
مي نويسم از جمالي كه به تنهايي دست پدري بر سر ورقا ، بديع و فريد مي كشد…
از درد بي پناهي اوا و نگار و پگاه…
مي نويسم از سختي رسيدن فاران به صندلي چرخدار تنها براي چند لحظه حس گرماي حضور پدرش…
از اشك هاي هر دم سوده و خودخوري هاي مردانه سروش…

از صبوري هاي خواهرم، از دل پر درد اما لبان ساكتش…
از اينهمه سكوت چه بگويم؟
چه مي توان گفت؟
بگويم خسته ايم؟ چه فايده!!
بگويم بس است؟ كيست كه تمامش كند؟
از خدا بگويم؟ او هم سكوت كرده…
تقدير اين روزها ، خدا را هم به سكوت دعوت كرد و خدا، زود قبول كرد…
اما من هنوز وقت مي خواهم…
هنوز براي سكوت زود است…
سكوت نمي كنم كه شايد حرف هايم دل ديگران را آرام كند.
كه بدانند اگر هميشه نمي شنوند، كه كسي بگويد دركت مي كنم،اما مانند من هايي هستند كه دركش كنند،
كه درد او را بفهمند..
سكوت نمي كنم كه همه بفهمند، هنوز در دل ما آشوب است…
آشوبي مثل خرابه هاي بم…
كه از هر تَرَكَش خون مي چِكد…
از هر آوارش خاطره اي تلخ بلند مي شود..
مي نويسم.، و سكوت نمي كنم…..

Related posts