دل نوشته نیکا مرکزی فرزند پیام مرکزی شهروند بهائی زندانی

 

12373246_901258056654153_5927683127750800835_n

دل نوشته نیکا مرکزی فرزند پیام مرکزی شهروند بهائی زندانی

بخش اول

اولين بار كه از پله هاي بزرگترين تالار شهر به تنهايي بالا مي رفتم، فقط ١١ سال داشتم!
قبل از آن هم رفته بودم، اما با دوستانم و خيلي خردسال تر!
آن زمان ها شايد آهنگ ها كودكانه تر بود، و زندگيم رنگيتر…
تابستان سال ١٣٨٣
اولين امتحان من…
مي ترسيدم، از جمعيت، از اينكه شايد دستم بلرزد
از اينكه نتي را نا خواسته اشتباه بزنم!
صداي گرم مادر را شنيدم!
ميگفت: دخترم،
از تخيلت استفاده كن!
چشمانت را ببند و تصور كن در دشتي ساز مي زني كه گلها با صداي ساز تو حركت مي كنند!
آن جمعيتي كه ميبيني همان گلها هستند!
ترس به خودت راه نده ، چشمانت را ببند و برايشان بنواز… من كنارت هستم… كاش اين صدا هيچوقت تركم نمي كرد…
سالها گذشت…
زمستان ١٣٨٩، اولين كنسرت رسمي من در همان تالار…
و من هنوز مي ترسيدم.
اولين شب اجرا با دست و پايي لرزان پا بر صحنه گذاشتم!
هم گروهي هايم اما انگار اصلا حال من را نداشتند…
در جاي خودم ايستادم، دوربين روي من بود ، “چشمانم را بستم” و شروع كردم!
تنها صداي او بود كه در گوشم زمزمه مي كرد.
چه حس آشنايي بود.
حس كردم، جاي خالي مادرم را در بين جمعيت…
يك صندلي درست رو به روي من خالي بود و من تمام مدت خيره به همان صندلي، تمام آهنگها را تك به تك نواختم و كسي نفهميد در دل من چه مي گذرد!
پدرم برايم دست تكان داد و دسته گلي برايم آورد…
٣ روز تمام اين اتفاقات امد و رفت و گذشت…
آن سال هم گذشت، و يك صندلي خالي شد تمام اندوه من از نبود او…
پاييز ١٣٩٤
يك كنسرت ديگر…
امسال اما خيلي چيزها از قبل يادم هست..
اينكه امسال، ٢ صندلي خالي چشم انتظار نگاه خيره من خواهند بود…
و كسي نيست كه بگويد “چشمانت را ببند” و كسي نيست كه برايم “دست تكان دهد”
امسال پدرم نت به نت تنهايي من را در كنج سلول تنهايي خودش مي شنود!
و من … همچنان خيره مي مانم به ٢ صندلي خالي….

Related posts