امرالله حکمت شعار, شهروند بهایی بازداشت شد

امرالله حکمت شعار

امرالله حکمت شعار, شهروند بهایی بازداشت شد
به گزارش کمپین نه به آزار و زندان هموطنان بهایی ,امرالله حکمت شهروند بهایی روز گذشته,نزدیک محل کار خود در کرج توسط ماموران امنیتی بازداشت شد.
بنا به گزارش های رسیده پس از بازداشت جناب حکمت محل کار و منزل این شهروند بهایی نیز مورد تفتیش قرار گرفت .
این شهروند بهایی سال هاست که توسط مقامات جمهوری اسلامی مورد ظلم قرار گرفته است سال گذشته نیز فرزند 10 ساله این شهروند بهایی به دلیل اعتقادی از مدرسه اخراج شد که بسیاری از فعالین حقوق بشر در ایران در مدرسه محل اخراج این کودک بهایی تجمع کردند و خواستار بازگشت این کودک بهایی به مدرسه شدند.
در آن زمان امرالله حکت دل نوشته برای کودک اخراج شده خود نوشت که باز نشر میدهیم.
دل نوشته پدری که فرزند۱۰ساله اش به دلیل اعتقادی از تحصیل محروم شد
کمپین نه به آزار و زندان هموطنان بهایی: دل نوشته زیر دل نوشته شهروند بهایی است که هفته گذشته فرزند ده ساله اش به دلیل بهایی بودن از دبستان محل تحصیل خود اخراج شد.
ای داد از این بیداد
سال ۶۱ وقتی هنرستان شماره یک طهران اخراجم کردند, .پدر که خود زخم ها خورده و زهرها چشیده بود فرمود: پسرم نمی دانند پس در قلبت بذر محبت بنشانن و برایشان دعاکن.
به شهر گرگان رفتم چند روز بعد اخراجم کردند و این بذر جوانه زد و به دانشگاه هم راهم ندادند ساقه نمودار شد و درهنگام سربازی درجه ام را ندادند و برگهایش جلوه نمود و هرروز به دلیلی بر رشدش افزود تا شکوفه هایش پدیدارگردید و مهیای ثمر شد.
امروز تاریخ تکرار شد ولی برای جوانی ۱۶ ساله که برای کودکی ۱۰ ساله از مدرسه ای که سال قبل در آن می آموخت به دلیل طرح نظراتش و به بهانه عدم ثبت نام مجدد عذرش را خواستند.
به مدرسه ای دیگر رفتیم که مهد یاران بود مدیر شاد, از وجود کودکی باهوش و معلم مسرور از حضور نهالی شاداب در مرور پرونده مدیر رنگش دگرگون شد و معلم از خط قرمر مدیر یاد کرد,شرمنده ما نمیتوانیم اورا ثبت نام کنیم او بهایی است .
پسر پژمرد و معلم حلقه در چشم, نظاره کرد و مدیر چهره اش سرخ ماند.ومن گفتم پسرم نمیداند پس در قلبت بذر محبت بنشان و برایشان دعا کن” معلم مهربان با چشم لرزان رفتنمان را نگریست و گریست.
مدرسه مهد یاران نبود محو یاران بود پس به مدرسه ای دیگری رفتیم که ادعایش دبستان بینش بود وجهان دانش پس نامش ثبت شد و شهریه اش اخذ گردید او با جوانه محبت به خانه رفت و من به محل کار.
دقایقی بعد تلفن زنگ زد و همسرم به خنده گفت کدام دانش؟ کدام بینش؟ مدیر محترم مدرسه تماس گرفتند و فرموده اند:زود بیائید پرونده راببرید او بهایی است ما بهائی قبول نمی کنیم”او که فرزند پدر آسمانی است او که مانند همه کودکان جهان روح معصوم دارد اشک در چشمانش حلقه زد و مکث کرد و بغضش را فرو خورد ,لبخند زد کمی بعد ده ساله, شکوفه هایش پدیدار شد و ثمر بخشید .
ولی من میدانم از این ستم چشمان خداهم با من گریست ای داد از این بیداد.
تقدیم به عارف عزیزم که در کودکی جوان شد

Related posts

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.